ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )

22

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )

او را به اسيرى گرفتند و سپس بدون اينكه او را پيش ابو بلال ببرند كشتند ، آن قوم همچنان جنگ و چابكى مى كردند تا آنكه هنگام نماز جمعه فرا رسيد . ابو بلال با صداى بلند خطاب به آنان گفت : اى قوم اينك وقت نماز فرا رسيده است دست از ما بداريد و جنگ را بس كنيد تا ما نماز بگزاريم و شما هم نماز بگزاريد . گفتند : اين تقاضاى تو پذيرفته است هر دو گروه سلاح بر زمين نهادند و آهنگ نماز گزاردن كردند . عباد و همراهانش شتابان نماز خود را گزاردند ولى خوارج طول دادند و در همان حال كه گروهى از ايشان در حال ركوع و سجود و قيام بودند و برخى هم نشسته بودند عباد و همراهانش به آنان حمله كردند و همگان را كشتند و سر ابو بلال مرداس را پيش عباد آوردند . ابو العباس مبرد مى گويد : خوارج روايت مى كنند كه چون ابو بلال مرداس براى ياران خود رايت بست و آهنگ خروج كرد دستهاى خويش را برافراشت و گفت : پروردگار را اگر آنچه ما بر آنيم حق است آيتى به ما نشان بده . خانه به لرزه در آمد ، برخى هم گفته‌اند : سقف خانه بلند شد . و گفته مىشود مردى از خوارج ضمن اظهار اين مطلب به ابو العاليه رياحى مى خواست او را از اين نشانه به تعجب وا دارد و به مذهب خوارج ترغيب كند . ابو العاليه گفت : چنين نيست كه نزديك بود به زمين فرو شوند و آن لرزش هم نشانه يك نظر خشم آلود خداوند است كه به آنان رسيده است . گويد : چون عباد از جنگ آنان فارغ شد با سرهاى كشتگان برگشت و سرهاى آنان را بردار كشيد ، ميان كشتگان داوود بن شبيب هم بود كه از پارسايان خوارج بود و حبيبه بكرى هم بود كه از خاندان عبد القيس و مردى مجتهد بود . از حبيبه بكرى روايت شده كه مى گفته است : چون تصميم به خروج با خوارج گرفتم درباره دخترانم انديشيدم و شبى با خود گفتم : امشب از مواظبت از ايشان خوددارى مى كنم ببينم چه مىشود نيمه شب فرا رسيد دخترك كوچك من آب خواست و گفت : بابا آبم بده . من پاسخش ندادم و بار ديگر همين را گفت ، يكى از خواهرانش برخاست و او را آب داد ، دانستم كه خداى عزوجل ايشان را رها و تباه نخواهد كرد و تصميم استوار به خروج گرفتم . ديگر از كسانى كه با آنان بود كهمس بود كه نسبت به مادر خود از مهربان ترين مردم بود . او به مادرش گفت : مادر جان اگر وضع تو نمى بود همراه